ادامه ی قضیه
بچه ها من می خواستم نظر شمارو در باره ندا و امیر بدونم وگرنه
این اتفاق دوسال پیش برای دوستم افتاد همه چیز این طور تموم شد
که...
ادامه مطلب
بعضی وقتا...
بچه ها من می خواستم نظر شمارو در باره ندا و امیر بدونم وگرنه
این اتفاق دوسال پیش برای دوستم افتاد همه چیز این طور تموم شد
که...
واسش راه حل پیدا کنیم
روز های اول مدرسه ها بود و بعد از ماه اول اسم امیررو زیاد شنیدم هرچی پیشتر میرفتیم
اسمش بیشتر و بیشتر شنیده شدمن وخیلی خوش حال از اینکه با کسی که دوست داشتم همکلاس شده بودم
بالا و پایین پریدنشون تو آبهایی که جمع شده
جیغ زدنشون
گریه کردنشون به خاطر کثیف شدن شلوار جدیدشون
خندیدنشون به افتادن دوستشون توی آب
شعر خوندنشون.
چقدر قشنگه
نه غمی
نه عشقی
نه اشتباه و پشیمونی
هیچ کدوم توی زندگی بچه ها نیست
کاش هنوز بچه بودیم
بچه هایی که حرف زدن عروسکهارو باور می کنند
بچه هایی که پاک پاکند
بچه هایی که دوستیشون به خاطر پول نیست
بچه هایی که پول براشون معنی نداره
بچه ای که قربانی ایدزه اما نمیدونه ایدز چیه که همه به خاطرش باهاش بد رفتاری می کنند
بچه ای که جذام داره و دست و پای خودش رو زشت ترین چیز توی دنیا میدونه
بچه ای که سرطان داره و نمیدونه چرا موهای سرش ریخته
بچه ها خیلی خوبند
کاش هنوز بچه بودم
به یاد بچه گی هایی که کردیم
بیاید باهم بخونیم
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
تورختخواب مخمل آبی خوابیده
عروسک من چشماتو باز کن
وقتی که شب شد اونوقت لالا کن
عروسک من خوابید و هیچ وقت چشماشو باز نکرد
عروسک من ترکم کرد
چون دیگه مثل بچه ها ساده و پاک نبودم
چون از بارون فرار کردم و دنبال سقف می گشتم
چون فهمیدم جذام چیه و از میض ها دوری کردم
چون فهمیدم ایدز چیه و قربانی هاش رو سرزنش کردم
اگه پختگی و بزرگی به اینه پس خدایا کاری کن که دوباره بچه بشم
من این بزرگی و جونی رو نمیخوام
مردی که فقط می خواست بگوید سیب
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب
خلاصه با خاله جان و دختر خالم که ۷سالشه رفتیم بیرون
همون اول کار زدیم تو جاده خاکی
راستش چندتا سیریش می خواستند بندال بشند که با صحنه سازی های من
از سینما که هیچی از بیرون رفتن توی مواقعی که من بیرونم منصرف شدند
حالا من کلی جدی و اونا هم زرد کرده بودند خالم با خنده هاش گند زد به قضیه
ولی من سه شو گرفتم
حالا بشنو از چهارباغ گردی ما
من عموما چون حوصله اطرافیان رو ندارم هنزفیری توی گوشم میذارم ولی
کسی نمیفهمه
آقا ما این لامسب رو گذاشتیم تو گوشمون و هیچی نیفهمیدیم
یهو یکی از این عطری ها از این نمونه ها گرفت جلوم
منم توی یکی از دستام دست کیمیا بود و توی اون یکی یه پاستیل
این مغز منم که بعد از فیلم به کل در هنگ به سر می برد هیچی بهش
نرسید جز اینکه پاستیل رو بذارم دم دهنم و نمونه رو بگیرم آقا همین ما رد
شدیم و دیدم همه برگشتند پشتشون رو نگاه میکنند
از خالم که پرسیدم چه خبره گفت اگه هنزفیری رو در بیاری میفهمی
چشمت روز بد نبینه دیدم پسره و دوستاش دارند بد جور به من می خندند
انقدر بد که همه فهمیدند تازه یکیشون هم نزدیک بود از زور خنده بیفته
توی جوب.من که در رفتم
و این یکی:
سر چهار راه سی وسه پل همه ی عابر ها ایستاده بودند چون چراغ عابر قرمز بود.
ییهو استعداد نطق ما شکوفا شد
وشروع کردم گفتم خاله انقدر خوشم میاد مردم فرهنگ دارند که وقتی
چراغ قرمز صبر کنند تا سبز بشه
آقا هنوز حرف من تموم نشده بود که یهو دیدم چراغ هنوز قرمز و همه از
خیابون رد شدند
این دفعه که واقعا گند زده شده بود بهم
با شنیدن خنده های تمسخر آمیز پشت سریامو خالم
خودم رو زدم به کوچه علی چپ که یهو گم شدم
البته این همش نبود این فقط از ساعت ۵ تا ۶بود
دیگه خودتون حساب کنید تا ساعت دوازده شب اونم
توی میدون امام وبازار هنر چیکارا کردم
آخر دست هم بچه ی ۷ ساله در اومده به من میگه سارا تو که انقدر همه
رو مسخره میکنی حالا این دفه همه تورو مسخرت کردند
و البته بماند که همه تو کفش موندند که چه طوری من آتو دست کسی دادم که بهم بخندند
این چند وقتی که نبودم
رفته بودم سفر
البته خیلی فشرده بود
ولی با این حال مثل اینکه دریا کنار طلبیده بودمون
صدای دریا هنوز توی گوشم
صدای امواجی که به عشق دیدن ساحل
که یه دیدار چند صدم ثانیه ای هم نیست
قید زندگی رو در قلب دریا را می زنند
میدونی دریا و ساحل خیلی همدیگه رو دوست دارند؟
انقدر زیاد که ساحل هیچ وقت دریا رو ترک
نمیکنه و هرجا هم که بره کنارش میمونه
صدای دریا میاد
وقتی خشمگین یا حتی خوشحال و آرام باشه
دریا خودش رو تخلیه میکنه و هرچیزی که توی دلش هست
و نیست رو توی گوش ساحل زمزمه میکنه
اما چرا ساحل همیشه ساکته؟
ما از کجا بدونیم
شاید هم
شاید شب ها مد بهانه ایست برای اینکه دریا ساحلش رو
در آغوشش بگیره
وای چه هماهنگی فوق العاده ای
اینکه ماه با جاذبه ای که داره این دو رو بهم برسونه
شاید همون موقع هم وقت درد دل کردن ساحل با دریاست
و شاید ما هم برای رسیدن به معشوقه ی
خودمون و در آغوش گرفتنش به جاذبه ی ماه
نیاز داشته باشیم.
ولی دلم میخاد همش بخندم
همیشه
انقدر بخندم تاهمه بهم بگند دیونه
آخه میدونی؟
دیونه ها آزادند
دیونه ها غم ندارند
دیونه ها نه توی باتلاق تنفر غرق میشند
ونه توی دام عشق می افتند
برای دیونه ها چه اهمیتی داره اگه ستارشون بی نور بشه
براشون مهم نیست که امروز سر کی رو کلاه بذارند و با کی معامله کنند
کاش منم یه دیونه بودم
دیونه ای که هیچ وقت اسیر محبت های دنیا نمیشد
دیونه ای که فقط توپ هفت سنگش مهمه نه قرارهایی که با دوستاش داره
دنن دیونه ای که کسی رو دوست نداشته باشه
دیونه ای که ناراحتی کسی واسش مهم نباشه
حالا من دیونه ام یا اونی که بهش میگند دیونه؟
من که هنوز نتونستم اون چیزی رو که توی قلبمه بگم
رفتم که فریاد بزنم
رفتم که بگم
اما خجالت کشیدم
از آسمونی که بدون این که خجل بشه جلوی
یه دنیا فریاد میکنه و حرف هاش رو میزنه
از این آسمون خجالت کشیدم
و برگشتم
به امید روزی که یا مثل آسمون بتونم داد بزنم
یا دیونه بشم که حرفی برای گفتن نداشته باشم
دیشب
در تاریکی شب
در بی آبی زاینده رود
ودر غریبی آسمان
آنچه که بود
همان بود که در بغض یک کودک
در هنگامه ی جدایی
از مادرش گلویش را
می فشارد
بودند مردمانی از جنس شیشه
مردمانی که
در خشکی زاینده رود هم فراموشش نکردند
چه غم ناک
وقتی می گویی برویم لب آب
و دیگران با لبخندی تمسخر آمیز
اما سراسر اندوه وحسرت
در پاسخ بگویند کدام آب؟
آبی دیدی سلام ماراهم برسان
این زاینده رودی نیست که ما به عشق آن
روی سی وسه پل قدم میزنیم
این زاینده رودی نیست که جوانان به عشق
هم صدایی با خروشیدنش زیر پل خواجو
شروع به خواندن می کنند.
بچه ها یه خواهشی دارم
اینکه ضایم نکنید و به سوال ها جواب بدید
جک مورد علاقتون رو واسم بنویسید.
تیکه کلامت چیه؟
چه جوری یه نفر رو خر میکنی؟
چه جوری خر میشی؟
تاحالا شده به خودت بخندی؟دلیلش چی بوده؟
در روز چقدر میخندی؟
چقدر بقیه رو مسخره میکنی؟
چند بار مسخرت کردند؟برای چی؟
حالا جواب های خودم
اما بعدش هم بهم قول بدید که شما هم جواب بدید
باش؟
جک مورد علا قم:به ترکه میگند اسمت چیه؟میگه حسین
میپرسند اسم بابات چیه میگه حسین میگند اسم داداشت چیه
میگه حسین میگند پس شما که همتون حسینید
میگه کجاشو دیدی تازه اسم داداش سعیدم هم حسین.![]()
تیکه کلامم:نه بابا.خدایی.واقعا.برو بمیر.
چه جوری خر میکنم:به سختی.اول کلی بهش میخندم که قراره
خر بشه بعدش هم عذر خواهی میکنم.باورتون نمیشه انقدر
قشنگ خر میشند.
چه جوری خر میشم:وقتی یکی ازم تعریف کنه یا جلوم گریه
کنه انقدر خوب خر میشم در حد لالیگا.
به خودم بخندم:آره بابا من کل عمرم رو به خودم خندیدم
همش هم به خاطر خراب کاری هام بوده.
در روز چقدر میخندم:اگه سگ نباشم خیلی انقدر زیاد که صبا
(خواهرم-۵سالشه)از خونه بیرونم کنه.
چقدر بقیه رو مسخره میکنم:متاسفانه چند وقته خیلی زیاد
ولی دارم سعی میکنم ترک کنم هر چند خیلی سخته.
چند بار مسخرت کردند:اگه سوتی بدم بچه ها خیلی مسخرم
میکنند.و خدا نکنه جلوی دایی هام سوتی بدم دیگه تو فامیل
عابروم میره.
ولی افسوس او هرگز نمی داند.
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که
اورا دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نگاهم را نمی خواند.
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
او را دوست می دارم.
ولی افسوس
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم.
ولی افسوس
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.
کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نمی داند.
سلام بچه ها
من برگشتم
ممنون از لطف همه ی شما
دو سه روزی هست مرخص شدم
شما خوبید؟
نوشین جان از تو هم واقعا مچکر
کم پیدا میشه دوستی چنین کاری بکنه که
نوشین جونم واسم کرد
راستی مراسم اعتکاف هم تموم شد
چه حس خوبی داره
اینکه سه روز بری پیش عشقت
بری خونه معشوقت
بری و باهاش آشتی کنی
بری دست پر برگردی
بری و واسه همه دعا کنی
بری و سبک بشی
اگه رفتید خوش به حالتون